تبلیغات
روستای زیبای کرین (مرکز دهستان پلنگا) - دل نوشته ای دیگر تقدیم به جانبازان
روستای زیبای کرین (مرکز دهستان پلنگا)
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


روستای کرین ازتوابع بخش شاهرود،شهرستان خلخال دریکی از جنوبی ترین نقاط جغرافیایی استان اردبیل واقع شده است،که بدلیل همین دور از دسترس بودن آن،یکی از بکرترین فرهنگ های فولکلوریک وناب ترین آداب ورسوم اقوام وزیباترین جلوه های طبیعی کشور عزیزمان را داراست. فاصله این روستای زیبا وخوش آب وهوا بامرکز بخش شاهرود20کیلومتر وبا شهرستان خلخال55کیلومتر است.هدف از ایجاد این وبلاگ معرفی فرهنگ،زبان،آداب ورسوم،مناطق طبیعی وگردشگری،صنایع دستی ،غذاهای سنتی،افراد وشخصیتهای تاریخی،تاثیر گذار وشاخص وهمچنین شهدای والامقام این روستای ریشه دار می باشد. ضمنا بدینوسیله از کلیه دوستان،علاقمندان،منتقدین وصاحب نظران خواهشمندیم که ما را از نظرات و پیشنهادات سازنده خود بی نصیب نکنند.
با تشکرhosseintofani@gmail.com

مدیر وبلاگ : حسین طوفانی
نویسندگان

                    بسمه رب الشهداء و الصدیقین

مگو به وسعت دردت شبـی بیندیشـم          به حجم طاقت من این قدر نمی گنجد

چگونه وصف تو گویم در این کلام حقیر     کـه وصف عشـق به گفتار نمی گنجد

                    دل نوشته ای از رحیم توکلی تقدیم به جانباز ان 

باز هوای رفتن از کوی و برزن بر سرم جوانه زد خواستم  عروجی دیگر داشته

باشم صد افسوس که  این پرواز تا پشت بام اطاق عمل بیشتر نشد. یقین کردم

که افلاکی نبودم  و باید خاکی باشم تا دلهای خفتگان را بیدار نمایم .جانبازی از

انقلاب هستم که از قافله شهدا عقب مانده ام و  معمای پیچیده ای دارم.

دنیایی که  همه در پی کسب آرزوها هستند. من با آن می جنگم . به قول شهید

باکری که چه جالب نوشتند از این می ترسم برعلیه اعتقادم قد علم کنم.

مصلحت بانگ انا الحقم این بود ، که دست و پایم گرفته شود .تا در منجلاب دنیا

غوطه ور نگردم چشم و زبان و شعورم را از من گرفت تا نبینم  و نگویم چیزی

نفهمم و زمانه را درک ننمایم  خواندیم از اول همه آخر خود را

در فضای ایثار، زخمی ترین غزل دیوان عشقم که انفجار خمپاره ها مرا به دور

افتاده ترین اتاق بداخلاقی بیمارستان ها و تیمارستانها  فرستاده ؟!!! نمیدانم چه

کسی حفاظت از خاطراتم را خواهد داشت . رادیو ها ، تلویزیون ها ،یا

روزنامه هاو یا اینکه شبکه های ماهواره ای !! سرنوشتم به گونه ای رقم خورده

که حتی همرزمان دیروزم قربه الی الله  قصد خفه کردن صدایم را دارند همانهایی

که با من در زیر یک چتر منور نور می گرفتند . آیا می دانید از درد به دور خود

پیچیدن یعنی چی ؟!!!وقتی که اروند و نخلهای بی سرش شاهداین بودند که 12

تیر و ترکش بر تنم بوسه زدند ترکشها تا بنا گوش دهن گشوده بودند و تیرها تبسم

بر تن معیوبم داشتندخاطرات خفته حضرت عباس (ع) در کربلا برایم تداعی گردید

راحت تر سخن بگویم در میدان مینها بدون دست و پا در دریای خون  شناور بودم

تا خود را به پلهای اهواز و خرمشهر  و آبادان برسانم آری قهرمان فدراسیون

دومیدانی شده بودم و معبرپلهای عبور . حال پلها را بازسازی  و نوار روبان قلبم را

برای افتتاحیه به دو طرف  بسته و  قیچی می کند تا وزیر به وزارت خانه و پیمانکار

به ویلایش و من هم به ویلچر صبرو شکیبائیم برسم تا شاید درمناسبتی از بیمارستان

انفرادی منزل و یا اکسیژن و تشک های کهنه روی تختم که با زخمهایم  درهم آمیخته

  تعویض گردد .پیمانکاران آن روز بال در بال ملائک داشته فرشتگان شبهای شلمچه

بودند که مرا بادنیایی که زندانی بیش نبود تنها گذاشتند . آنان که در گرداب  منجلاب

دنیا غوطه ورندمی گویند چون جانبازم و جنگیدم خود فروخته وجاسوسم گاهی فکر

می کنند  خرمشهررا با دستهای خودمان خراب کرده ایم  ، ترس از این داریم  

چند سال دگر از وزارتخانه هااسناد و مدارک تخریب مان سر در آورد و مجازات

شویم .زمان گذشت و پیر شدم معلوم نشد چکاره ام  سرمایه ام کلماتم گردیده ،

روزی که پیاده توانستم دهها فرسخ از لابلای تیر و ترکش دود  و آتش  پالایشگاهها

و چاههای نفت خودم را جلو بکشم  حال قادر نیستم در تخت یک متر و هشتاد سانتی

منزل خودم را جابجا نمایم حتی چندین بار نه از روی آن ، بلکه خیلی از چیزها  افتاده ام.

سو ال این است که تاکنون کودکی را دیده ای  که آرزویش ، رفتن به آغوش پدر باشد .

و یا با  بابا یش دست  بدهد و او دستی  نداشته باشد ! ویا  همسری که اسوه صبر و

 شکیبائی بود  باغبان باغ خزانی گردیده باشد ، خون دل خورد و بر منورها نفرین

می کند!!مدتی پیش خدمت مقتدایم بودم اگر چه با یک چشمم وجود نورانی اش را دیدم

ملالی نیست چون چشم دیگرم منتظر دیدار مهدی فاطمه است  وقتی به واژه درد دل که

 رسیدم  از ابهتی که آقا داشتند نا خود آگاه اشکها بر گونه ام جاری شد  خواستم داد

بزنم تا عقده دلم وا  شود  از نگاهش فهمیدم دلش پر خونتر از دل ماست عرض کردم

(آقا مولای من : ما هستم که با خاموشی منورها راهمان را گم کرده ایم؟! یا منورها

هستند که ما را گم     کرده اند ؟!! پس  چرا بعثیان اسیرمان نمی کنند ؟!!...

در دور افتاده ترین اتاق بد اخلاقی ، درباغ وحش کلینیک درد به دور خودم می پیچم چه

 کسی است تا مواد اولیه کارخانه شکنجه ام را فرا هم نماید. زخمهای تنم ستاره

دنباله داری گردیده که  پزشکان هم از علاج آن  به تنگ آمده اند .   با مرگ تدریجی

تبسمی عاشقانه دارم ، بر مرگ با عزتم  لبخند می زنم . در شبهای تنهایی و بی خوابی

 در حالی که با ستارگان سخن می گویم  یاد همرزمان بی وفایم را می کنم که حتی حاضر

  نیستند قدری با من  سخن بگویند

داروهای دردم را فهرست برداری کرده آواره بیا بانها و شهرها و بیمارستانها و

تیمارستانهاشده ام این بود که خواستم فرزندم را به پزشکی بفرستم تا سر نوشت شیشه

و دارو های شکسته ام را روشن نماید قلم دیگر ایستاد و چیزی نمی نویسد زبانم به

بند آمده و اصلا"حرکت نمی کند فقط اشکهایی که جاری اند خبر از این دل سودائی ام

دارد پس قلم راگوشه ای می گذارم تا اشکهایم روایتگر دلم باشند و همدردی چون سید

علی دارم می سرایمش

یاران  ولایت سـر بازار  نـدارنـد                        سودای  فروش  تن تب دار  ندارند

تا کور شود آن همه چشمان حرامی                       جـز نور علی میر و علـمدار ندارد

مولا تو اشارت کن وآنگاه نگاه کـن                       این کـور دلان مأمـن بسیار ندارد





نوع مطلب : دل نوشته های زیبا، جملات زیبا، 
برچسب ها : روستای زیبای کرین، دل نوشته، تقدیم به جانبازان،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 20 فروردین 1395
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 01:05 ب.ظ
تشکر از قلم قشنگ نویسنده
یکشنبه 29 فروردین 1395 07:47 ب.ظ
عالی بود لطفا متنهای دیگر با همین مزامین بزن عمرتان با عذت
دوشنبه 23 فروردین 1395 08:59 ب.ظ
سلام علی بود استفاده کردیم
دوشنبه 23 فروردین 1395 06:41 ق.ظ
... از ابهتی که آقا داشتند نا خود آگاه اشکها بر گونه ام جاری شد  خواستم داد

بزنم تا عقده دلم وا  شود  از نگاهش فهمیدم دلش پر خونتر از دل ماست عرض کردم

(آقا مولای من : ما هستیم که با خاموشی منورها راهمان را گم کرده ایم؟! یا منورها هستند

 که ما را گم     کرده اند ؟!

>>>>ب نظرم این جمله جمله ای بسیار پر تامل است

یاران  ولایت سـر بازار  نـدارنـد                        سودای  فروش  تن تب دار  ندارند
مولا تو اشارت کن وآنگاه نگاه کـن                       این کـور دلان مأمـن بسیار ندارد

>>>>احسنت
خداوند شمارو با شهدا محشور کنه
ان شاءالله
شنبه 21 فروردین 1395 09:44 ق.ظ
سلام دل نوشته ای که در خصوص جانباز نوشتم به مناسبت دیداری بود که مقام معظم رهبری با جانبازان عزیز داشتند و از طریق رسانها منتشر شد در این متن فرد خاصی مد نظرم نبوده شرح حال آن بعضی از جانبازان بود و از همین جا دست یکایک این عزیزان خصوصا دوست عزیزم قربانعلی نوری را می بوسم خطابم جانبازان عزیز بودند نه ایشان وبابت رفاقتی که با این عزیزداشتم به ایشان هدیه کردم الحمدو لله ایشان هم دست و پا دارد و...... هم انسان با هوش و فرهیخته وصبور و.....است آرزوی صحت و سلامتی همه جانبازان را از خداوند منان مسئلت می نمایم
جمعه 20 فروردین 1395 02:23 ب.ظ
قلمت همچنان استوار باد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی