تبلیغات
روستای زیبای کرین (مرکز دهستان پلنگا) - دل نوشته ای از یک دوست...
روستای زیبای کرین (مرکز دهستان پلنگا)
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


روستای کرین ازتوابع بخش شاهرود،شهرستان خلخال دریکی از جنوبی ترین نقاط جغرافیایی استان اردبیل واقع شده است،که بدلیل همین دور از دسترس بودن آن،یکی از بکرترین فرهنگ های فولکلوریک وناب ترین آداب ورسوم اقوام وزیباترین جلوه های طبیعی کشور عزیزمان را داراست. فاصله این روستای زیبا وخوش آب وهوا بامرکز بخش شاهرود20کیلومتر وبا شهرستان خلخال55کیلومتر است.هدف از ایجاد این وبلاگ معرفی فرهنگ،زبان،آداب ورسوم،مناطق طبیعی وگردشگری،صنایع دستی ،غذاهای سنتی،افراد وشخصیتهای تاریخی،تاثیر گذار وشاخص وهمچنین شهدای والامقام این روستای ریشه دار می باشد. ضمنا بدینوسیله از کلیه دوستان،علاقمندان،منتقدین وصاحب نظران خواهشمندیم که ما را از نظرات و پیشنهادات سازنده خود بی نصیب نکنند.
با تشکرhosseintofani@gmail.com

مدیر وبلاگ : حسین طوفانی
نویسندگان

با نام خدای هستی بخش

مدتی است مرغ دلم به پرواز درآمده به یاد روستایی که به شنیدن اسم ودیدن آدم هایش انرژی میگیرم لذا برآن شدم قلم را بردست بگیرم تا از تاقچه ذهنم خاطراتی را مرور نمایم ، با سکوت خود صدای پاهایم را دوباره درکوچه های روستای کرین حس می نمایم سال ها است از این کوچه ها وپس کوچه های پر پیچ وخمش که به دره وحشت ناکی منتهی میشد می گذرد، انتهای کوچه منزل ما بود و حجت الله حقی.

زمانی که در  آسمان آبی قشنگش چلچله ها کوچ می کردند زلزله 69بهانه ای شد تا ما هم با آنها هم سفر شویم ولی قلبم را با دوستان قدیمی ام در آنجا به هم گره زدم . تصمیم گرفتیم از همان سال به شهر برویم همه چیزمان را فروختیم یک گاو و یک قاطر چهار راس گوسفند که تمام هستی مان بود پدرم خیلی ناراحت بود و مادرم آرام اشک می ریخت راستی خودم هم دلشوره داشتم نمی خواستم برای همیشه از روستا دل بکنم ولی دوست داشتم شهر را هم ببینم چرا که هر یک برای خود خوبی هایی داشت.

وقتی مادرم بقچه هایش را می بست دلم می خواست گوشه ای از آن آسمان صاف و قشنگش را در این بقچه بپیچم تا هرموقع دلم هوایش را کرد به آن نگاه کنم. وقتی مادرم رخت خواب هایش را می بست همان رختخواب هایی که بوی خنکی تابستان را داشتند خیلی دلم می خواست صدای خروس ها و زنگوله بره هایش را  درآن بپیچم وبا خودم به شهر بیاورم تا هرروز با صدای آنها از خواب بیدار شوم .

خاطراتم را با بوی کاهگل خونه های گلی اش در گوشه بقچه چمدان ها جمع کردم وبادلهرگی به شهر آمدم  حال دلتنگ آن بلبلانی شده ام که بر شاخسارها ترانه می خواندند خیلی دلم می خواهد دوباره پابرهنه روی علف های شبنم زده اش راه بروم ویا نزدیک ظهر درآفتاب خواب آور تابستانی روی علف ها درازی بکشم ویا روی سنگ های مخملی سبز و مرطوبش نفسی تازه کنم ...

آیا تابستانی هم خواهد آمد تا با گلهای خزان شده احمد شجاعی ، علیارشجاعی،احمداسحاقی،  ابراهیم حقی و محمد سهرابی و.... در چرچرخانی مرزن در حالی که از شدت سرما می لرزیدیم خاطره ای تازه کنم! و یادرجیبرانکو نان خشک را در آب دوغ خیار تلیت نمایم!!!...

آ همکلاسی ها و همبازی هایم آمدند و خداحافظی کردند ما رفتیم اما روستا سر جای خودش باقی ماند حال خیلی دلم می خواهد با همبازی های خود درکوچه ها و پس کوچه های پینشه کوچه اسبریز و جیرین دره ، سورخانی و جیرین جو همه و همه را به هم پیوند بزنم.

حال دلم برای آفتاب کرین یک ذره شده است که به ناچار  در وبلاگ های آقای طوفانی ،راحمی،صابری،...به دنبال تصاویرش میگردم.

درشهر ماشین ها و موتور ها دود میکنند هواپیماها دود می کنندکوره هادود میکنند آدم ها دود میکنند و ...

درروستایمان آبهایش سر به زیرند یعنی سرهایشان را پایین انداخته و می روند اما درشهر آبهایش هم سربه هوا هستند(فواره ها).

درروستایمان چراغ های گرسوز و زنبوری (سودکا)را خودمان روشن می کردیم اما در شهر این چراغ ها هستند که مردم را خاموش و روشن میکنند. سبزمیشوند زردمیشوند و قرمزمیشوند در شهر از محبت ها و انصاف ها خبری نیست و خیابان هایش دائماً از هم میگذرند همه عصبانی اند و نگران مردم از دزد ها می گریزند و دزد ها هم از مردم همه درپی سبقت از یکدیگرند.

کاشکی میشد مثل جاده ها از شهر بیرون می رفتم و از دنیا زدگی و تجمل پرستی های آن دور میشدم و میرسیدم به روستایی که با صفا و صمیمیت مردانگی است و مردمانشان دورنگی ندارد. در اینجا به یاد حدیث از معصومی افتادم که می فرماید روزی می شود که در شهر ها زن هایش همچون هوری و خانه هایش همچون کاخه های بهشت میشود و زنان از مردان تمکین نمیکنند آن زمان باید همچون روباهی که  بچه هایش را به دهان میگیرد و از سوراخی به سوراخ دیگر می گریزد از شهرها باید گریخت .

این روز و شب هستند که همچون دو موش سیاه و سفید طناب عمرمان را می جوند  و سرمایه ودارایی هایمان را از ما پس خواهند گرفت پس هم نواشویم با حبیبی عزیز که می خواند (بیاتاقدریکدیگر بدانیم.......)  و به یاد شهدای کرین و گذشتگان خود فاتحه ای قرائت نماییم

با تقدیر و احترام توکلی کرین





نوع مطلب : خاطرات دوران کودکی، دل نوشته های زیبا، جملات زیبا، 
برچسب ها : روستای زیبای کرین، خاطرات دوران کودکی،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 3 اسفند 1394
دوشنبه 30 فروردین 1395 09:04 ق.ظ
بسیار عالی بود منتظر آثار دیگرتان در همین وبلاگ
پنجشنبه 12 فروردین 1395 11:24 ب.ظ
عالی بود
دوشنبه 24 اسفند 1394 12:00 ب.ظ
تشکر از همه هم روستاییان عزیز کا از بوشهر منو به کریم بردن
یکشنبه 23 اسفند 1394 08:28 ب.ظ
بسیار زیبابود متنی اغشته از روزگار قدیم با خواندن کامل این متن ادم حس و حال قدیم بهش دست میده شاید زیاد سنی نداشته باشم ولی خوب به یاد دارم شور شوق کودکیم رادر روستا
باتشکر از نویسنده متن جناب اقای توکلی وهمچنین عزیز مردم کرین و مرد همیشه خوش رو جناب اقای حسین طوفانی
حسین طوفانیسلام فرزاد جان.ممنونم از لطف شما
شنبه 22 اسفند 1394 08:30 ب.ظ
تشکر عالی بود
سه شنبه 11 اسفند 1394 12:20 ب.ظ
عالی بود لطفا دلنوشته دومش راکه در نظریه آمده صفحه اصلی بگذارید
سه شنبه 11 اسفند 1394 12:18 ب.ظ
سلام جناب سرهنگ دمت گرم عالی بود
سه شنبه 11 اسفند 1394 12:14 ب.ظ
جناب طوفانی سلام متن ادبی آقا توکلی نویسنده بسیار خوبی است و خیلی زیبا و دلنشین می نویسد لطفا متن دوم ایشان که در خصوص مدینه نوشته در صفحه اصلی بزن که استفاده کنند
چهارشنبه 5 اسفند 1394 03:38 ب.ظ
سلام
ضمن تشکر از نوشته زیبایی که مرقوم داشته اید. به نظرم چاشنی اغراق متن کمی بیش از حد معمول بود.
بدون شک کرین(البته خودش!) اندکی هم بیش از آنچه توصیف کردید، زیبا و دلنشین است اما شهر هم در کنار همه کاستی ها و مشکلاتش تا این حد بد نیست...

کامیاب و سربلند باشید
در دو گیتی
چهارشنبه 5 اسفند 1394 12:27 ب.ظ
باعرض سلالم خدمت دوست عزیزوپسرخاله م .آره حرف دل همه ماست روزی که مدرسه هاتعطیل میشدبچه هاازسیده کوچه میدویدم تاخونه . بعدازظهرم که میشد یه گروه به سرگروهی مرحوم میرزابه سوره خانی میرفتندوصاف صافی میکردن .یه عده هم به سرگروهی محمدحقی به کفایین قبرستان میرفتن . الان کیاهستن کل دانش آموزان روستا 16 یا17نفرهستن . به هرحال یادش بخیر
چهارشنبه 5 اسفند 1394 08:14 ق.ظ
جناب توکلی قمی شیطونیهای دوران کودکی ات را کردی بسیارعالی بود تشکر
سه شنبه 4 اسفند 1394 08:26 ق.ظ
ای خطه زیبای کرین ای وطن منن/
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من*
دوراز تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست/
ای باغ و گل و لاله و سرو و سمن من* (با دخل و تصرف در شعر ملک الشعرای بهار)
دوشنبه 3 اسفند 1394 11:55 ق.ظ
برای گریه مرغ دلم بهانه می گیرد اثری از رحیم توکلی کرین
دوباره مرغ خیالم در بوستان عشق به پرواز در آمد دوباره شب شد و قلمم جان گرفت خاطره ای که هرگز از طاقچه ذهنم محو نمی شود مهری که با بی مهری مردم مدینه بوده است
با یاد مدینه شبنم اشکهایم بر چهره می ریزد کبوتر دلم بجای هروله بین صفا و مروه بین مقام عبودیت تا بقیع را هروله می کند به جای ستارگان آسمان با ستاره های دنباله دار اشک وآه مدینه به آسمان نظاره می کنم
در حیرتم که ابرهای این خاک افلاکی هم سرگردان بودند و بعض درگلو داشتند و ابروان بهم پیچیده در این سرا دل عزادار می کند .
مدینه ای که چشهمایم را برایش گذاشتم تا نظاره گر باشند دستهایم را به یاد دستهای قلم شده ادرک اخا در بقیع رها کردم تا در خانه ای را بزند که ام البنین در آن ارمیده است ستاره گان دلم را با ابرهای گریانش ذبح کرده تا در مجلس وداع با خورشیدش غروب نمایم
احرامم را برای تو بستم چرا که تنها چیزی که بر یک محرم حرام نیست ،گریه و اشک و آه است برای داغ خورشید و مظلومیت ماه و شکسته شدن پهلوی (انا اعطینک الکوثر)است
چقدر سخت است از مدینه دل کندن و با نگین مدینه (مسجدالنبی) وداع کردن ای کاش این آمدن را هرگز رفتنی نبود و در پیوستن قلبم با تو هیچ گسستگی پیش نمی آمد کاش قلمم صدای خواهشم را می شنید و دست از حرص وله در نوشتن باز می ایستاد و ای کاش حقیقت های این خلوتکده عشق با اشکهایم طراحی می شد.
مدینه ای که قرنهاست برای بشریت غم نامه می سراید پشت پنجره های بقیع , خاطر دلهای آزرده و دستهای نیازی که سو سو می کند و چهار گنبدی را که در دل عاشقان بارگاهی دارند نظاره می کنند
شاید بتوان گفت گنبدهای طلایی برای آنان کم بود ، که چنین گنبد خاکی برای انسانهای افلاکی تزئینی نموده اند تا بیشتر سند رسوایی وهابیت را امضاء نماید و درک حقیقی معنای خطبه شقشقیه را بر ما بنمایاند
در دل شب این قلم خاطر دلم را خیلی آزرده ، می خواهم دیگر کنارش بگذارم و با اشکهایم خلوتی تازه کنم و با دستهای خالی و زمزمه یا زهرا جاده ای بسازم تا در باغ های باران خورده استغار سیری نموده و غبار دلم راباابرهای ماتم زده شستشو دهم و در کوچه های مدینه منتظر منتقمش باشم: الهم عجل لولیک الفرج
دوشنبه 3 اسفند 1394 10:37 ق.ظ
دلنوشته قشنگی بود، البته همش دلتنگی ای بود که حرف دل اکثر ما بچه های روستاست.
از این نوع دل تنگی، قبلا از آقای ناصر فرهادی هم خوانده ایم.

آقای توکلی دستتون درد نکنه.
موفق باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی